تبليغاتX
مسافران پاييز

مسافران پاييز

... جاده یعنی رفتن و همیشه رفتن

 

و فقط خدا می داند که این دو سال، با همه سختی ها و دلهره هایش
مثل یک پلک زدن ساده گذشت.
زیر یک سقف بودن
با تو
درست شبیه پرواز است.
انگار هفتصد و سی روز و شب است که روی ابرهای هستم.
من با تو خوشبخت ترینم عزیزکم.
هرکس نداند من و تو خوب می دانیم چه ثانیه های نگرانی را گذراندیم
تا به اینجا برسیم
به کنار هم بودن برسیم.
چه لحظه های پرتشویشی که حتی به یک آن دیدن هم راضی بودیم
چه روز و شب هایی که در آرزوی شنیدن صدای نفس های هم از نزدیک
چشم های بارانی مان را بستیم و به نسیم سپردیم که عطر خوش سلام را
هر صبح از هوای شهر دیگری
برایمان به ارمغان آورد.
زندگی با تو
حتی با وجود آنهمه فاصله هم
شیرین بود
و حالا بعد از دو سال
هنوز هم دوریت آزارم می دهد.
نمی دانم روزی خواهد رسید که ای کاش ها
بی معنی شوند؟
روزی که دیگر نگوییم ای کاش این عشق تا ابد دوام بیاورد ...
و نمی دانم اگر روزی – گوش شیطان کر – تو همسفرم نباشی
چه خواهم کرد؟!
کاش آنقدر زنده بمانم
تا از دریای وجود تو سیراب شوم
و آنقدر عاشق
که وقت مردن
میان آغوش امن تو
با زندگی وداع کنم.
امشب دومین سالگرد عهدی ست که با خدا و میان قلب هایمان
بستیم
دومین سالگرد پیمانی که – به امید خدا – هرگز شکسته نخواهد شد.
امروز، در همین لحظه از عمر زمین
به تو و به وجود این عشق مقدس در چشمهایت
افتخار می کنم
و اعتراف به شوری که از صداقت قلب بی ریایت می گیرم.
شور عشقی که زمستان اینروزهایم را به اردیبهشت بدل کرده است.
باور کن همسرم
همسفرم
که من فقط
با طلوع چشم های مهتابی تو به فرداها امیدوارم ...
.
.
.

من و تو همسفر فصل بهاریم، مگه نه؟
           من و تو عاشق عشق موندگاریم، مگه نه؟
من و تو مسافر یه راه دوریم، مگه نه؟
           از سیاهی گل من، هر دو بدوریم، مگه نه؟

 

 

 

پ.ن1: در جایی خواندم: پایان سخن، پایان تو نیست. تو انتها نداری
خدایا فکر می کنم این جمله غیر از یگانگی تو
برای هیچ عشق دیگری صدق نمی کند.

پ.ن2: درست مانند لحظه عقد، برای رسیدن تمام عاشقان دور از هم
دعا خواهیم کرد.

پ.ن3: به قداست همین لحظه عاشقانه قسم
تا آخرین مژه بر هم زدنم، در کنارت خواهم ماند.

 

+شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت0:0به قلم رضا و مارال |

 

گاهی فکر می کنم شاید بشود سرنوشت را
از سر نوشت
من سرنوشتم را با تو
از سر نوشتم.

با تو می شود از تمام این اضطراب ها
یک پنجره کوچک روشن ساخت
رو به فرداهای امیدوار.

مثل برف های قله دماوند
آرام آرام
میان بازوان تو
ذوب می شوم.

وقتی کنار توام
هر ثانیه مثل بهار
شکوفه می دهم٬ سبز می شوم٬ ترانه می خوانم
درست شبیه اردیبهشت های دوردست.

سکوت میکنم تا تماشایت کنم
سکوت میکنم تا از چشمهایت قصیده بسازم
سکوت میکنم تا عاشق تر شوم
میدانم هرگز شاعر خوبی نخواهم شد
اما برای سرودن تو تا ابد خواهم نوشت.

پشت پلک های بسته ات
یک آسمان ستاره نشسته
آنقدر انتظار میکشم
تا تک تک ثانیه هایت
سهم من شوند.

اینروزها
همه لحظه هایم را
برای تو
شمعدانی میکارم
آنوقت
باران می شوم و
روی برگ های تشنه اش
می بارم.

یک روز
شبیه همین روزهای حالایمان
برایت میمیرم
شاید باور کنی
چقدر عاشقم
هرگز از مرگ نخواهم ترسید
اگر آن
یک مرگ عاشقانه
برای تو باشد.

کنارم بمان
تا زمانیکه
نرگس ها و پونه ها نفس می کشند
و تا روزیکه
روزگار
مهربانی و عشق را
از یاد قلب های شکسته
نبرده است.

 


 

پ ن۱: این روز و شب ها نبودنت سخت٬ آزاردهنده است.
وقتی نیستی ... اینجا ... زمستان- مکرر جاری ست.

پ ن۲: و خدا٬ در همین حوالی٬ میان بساط عشق من و تو
ساز موافق کوک میکند.
خدای تمام لحظه های جاری ام ...
عشق تو را با کدام جمله می توان نوشت؟

پ ن۳: این شب بیداریهای مداوم٬ گاهش خسته ام میکنند
ولی به صبح که فکر میکنم
شوری تازه می گیرم.
خدا کند تاب بیاورم٬ این یک در میان های مدام را ...


 

+شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت2:38به قلم رضا و مارال |

 

چقدر خوب است
که هنوز، وقتی روبروی من نشسته ای
باز هم دلم برایت تنگ می شود
چقدر خوب است
که اینجا را دارم
و تو را
با تو دیگر دلهره ای نیست برای خالی کردن
اینروزها هرچه هست عطر صداقت یک عمر
نیلوفرانگی ست
با تو از تمام این تشویش ها
صبورانه، عبور می کنم
با تو پاییز از همیشه رنگی تر است
با تو حتی دیگر از حضور بی رحم سرما نمی ترسم
با تو عاشقانه تر از قبل، چشم انتظار بهارم
با تو همه پنجره هایم را بروی نا امیدی می بندم
من و تو فراری شکست های کهنه ایم

فدای دلگرفتگی های گاه و بیگاهت
پریشانیهایت را بسپار به باد
من و تو هنوز خدا را داریم
ببین چه مهربان
میان فاصله اندک ما نشسته و لبخند می زند

...

 

+پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت19:1به قلم رضا و مارال |

 

و زمان مثل باد
مثل سریعترین عقربه های دنیا، می گذرد.
یک سال از زیباترین روز عمرمان گذشت
به همین سادگی
به همین قشنگی
و هنوز همان طراوت و شور عاشقانه با من است
حتی تازه تر از دانه های شبنم صبحگاهی.
حضورت سرزده بود اما شیرین
مثل یک مهمان ناخوانده ی عزیز
و همیشگی شدنت بزرگترین هدیه ای که از امام غریبان گرفتم.
لحظه آسمانی و بی ریایی بود
وقتی کبوترهای حرم شاهد پیوندمان بودند
و حالا
امروز
در این نقطه از قلب زمین
آنچه در سینه من می تپد قلب نیست
که لرزش های نامحسوس و عاشقانه ی بطن یک انسان است.

...
بلندیهای زندگی مال تو
یک لبخند رضایت از تو کافیست برای یک عمرم
...

 

 

پ.ن 1: و باز هم خداست که در تک تک ثانیه هایمان، حضوری چشمگیر
دارد ...

پ.ن 2: گفتن از عشق شاید تکراری باشد اما، هر بار نوشتن از تو اتفاق
تازه ای ست.
بی ریا و بی حاشیه دوستت دارم ...

 

 

+پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت19:23به قلم رضا و مارال |